نیستم،
من بت جانان نیستم
در بر نرگس گلزار صفا
پرسیم، کبک خرامان نیستم
از ندای حرم غار حراء
روز و شب میپرسم:
من کیستم؟
من کیستم؟
.
سنگ از ناله به خود میپیچد
اشک از گریه به خود میریزد
از خودم میپرسم:
هر کجا می ایستم،
کس نگوید کیستم؟
.
باز میگردد از آن حول ولا
چشم دل بر رخ آن سرو (ر)عنا
مادرم دل نگران میگردد
پدرم خون روان میگردد
عاقبت از پس این جوش و خروش
میتوانم به تو گویم که من آخر کیستم
گر توانی که نگه داریم این سر درون
این بگویم و بدان:
من نیستم
من نیستم.
+ نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387ساعت 19:6  توسط آ.فرزاد
|
وقتی آدم نصف شب از خواب بپره و...،حاصلش میشه شعر زیر( البته اگه بشه اسمشو گذاشت شعر):
ماهرخ رخ بنما
که گشادی رخ ما
بر آن یار فروخفته در این برزخ بیشرم و حیا
نه نگاهی ، نه صدایی
نه صعودی ، نه نزولی
نه از آن دست لطیفی که کند ناز مرا
نه از آن نغمه سهراب سپهری به دعا
که بگوید به رسا:"خانه دوست کجاست؟"
تا رهاند تن ما؟
خبری نیست خدا؟
.
.
.
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
جنتم پیشم بود
خانه خویشم بود
و در این کهنه سرا هرچه شدم،
از غم دوری تو زین جگر ریشم بود
هرچه بود از گله بود
هرچه ماند هلهله بود
.
نه بگویم که از این سفسته من دلشادم
نه ببالم که که از این هلهله من در بادم
آنچه مانده است از این شعر کهن در یادم:
آدم آورد در این دیر خراب آبادم.
.
.
.
ای خدا!
بشنو این حرف مرا
که نگیرم به غلط وقت تو را:
خدایا، میخواستم حرفم را در قالب چندین صفحه شعر بیان کنم ولی این کلمات و این زبان آنقدر محدود هستند که نتوانند منظورم را تمام و کمال ادا کنند چه رسد به اینکه آنها را در چارچوب شعر محدودتر هم بکنم. پس مختصر و مفید میگویم:
دوستت دارم به خدا!
+ نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387ساعت 4:8  توسط آ.فرزاد
|
روی آن شیشه ی تبدار تو را ها کردم
اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم
شیشه بدجوردلش ابری و بارانی شد
شیشه رایک شبه تبدیل به دریاکردم
عرقی سردبه پیشانی ان شیشه نشست
تا به امید ورود تو دهان وا کردم
باسرانگشت کشیدم به دلش عکس تو را
عکس زیبای تو را سیر تماشا کردم
باز با بازدمی اسم تو برشیشه نشست
من دمم را به امید تو مسیحا کردم
پنجره دفترم امروز شد و شیشه غزل
ومن امروز براین شیشه توراهاکردم
آنقدر آه کشیدم که تو این شعر شدی
جای هرحرف نفس پشت نفس جاکردم
+ نوشته شده در یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 9:38  توسط آ.فرزاد
|
یادم میاد تو کوچه ها
تو این دیار بی نوا
نشسته بود رو صندلی
یه روز یه یار بی وفا
با یک نگاه آشنا
وقتی دیدم، ندیدمش
با یک دنیایی آرامش
از بغلش که رد شدم
نه از خدا می خواستمش
نه یک صدا می کردمش
تا اینکه من بزرگ شدم
سوار پیک دل شدم
با اینکه دیده بودمش
نگاه شدم،
بارون شدم
می باریدم به گونه هاش
با یک صدا خیلی یواش
توی گوشش که خم شدم
گفتم باهاش:
با حالی داداش
پنجره شو بستش رو من
پا که گذاشت رو قلب من
دیگه بهاری نمیشم
خیلی پائیزه دل من
عین یه مردم رو چمن
حالا که کلی میگذره
میرم به زیر پنجره
بلند بلند داد میزنم:
هی دختره!
نوبت منه؟
نه یک صدا نه یک سکوت
فقط صدای یک فلوت
نشسته در وجود من
گهی به هوت(لاهوت)
گهی به سوت(ناسوت)
اگه بازم ببینمش
به زیر چشم بریزمش
با یک کلید آهنین
به دست و پام می بندمش
می بندمش
می بندمش
+ نوشته شده در سه شنبه 25 دی1386ساعت 23:45  توسط آ.فرزاد
|
ای دل تو چرا باز مرا عرضه به ایمان کردی
رفتی و شکوه به دیوان خدایان کردی
راز بگشودی و سر بر محک عقل زدی
لاجرم سرفه خون بر رخ جانان کردی
من همان بس که تو را چشم بصیرت دادم
باز کی چشم خود و چشمه عرفان کردی
با مهان پرده حاجز به کناری بزدم
عکس رخساره یارم که نمایان کردی
گفتمش ای گل من پرده به جز جان نبود
که نگار من و دل هر دو سرابان کردی
من مگر رخ ننمودم به هماوایی عشق
که من و یار مرا بر خط پایان کردی
+ نوشته شده در سه شنبه 25 دی1386ساعت 2:2  توسط آ.فرزاد
|
از قدم های تو پیداست که فکر سفری واز این نکته که فکر توام بی خبری آنقدر دیر به دیدار دلم آمده ای که ندارد غزلم در تب رفتن اثری خیره در رد قدم های دل یخ زده ام چقدرساده ازاین یخزده دل می گذری باز باید بنشینم به دعا منتظرت تا خدا شاید از آن دور نماید نظری من ازاین حسرت پژمرده به تنگ آمده ام در خدا هم دگر این ناله ندارد اثری من به فکر تو ؛ تو هم از درد دلم بی خبری از قدم های تو پیداست که فکر سفری...
+ نوشته شده در سه شنبه 25 دی1386ساعت 0:51  توسط آ.فرزاد
|
زير باران بيا قدم بزنيم حرف نشنيده اي به هم بزنيم نو بگوييم و نو بينديشيم عادت كهنه را به هم بزنيم و زباران كمي بياموزيم كه بباريم و حرف كم بزنيم كم بباريم اگر، ولي همه جا عالمي را به چهره نم بزنيم چتر را تا كنيم و خيس شويم لحظه اي پشت پا به غم بزنيم سخن از عشق خود بخود زيباست سخن عاشقانه اي به هم بزنيم قلم زندگي به دست دل است زندگي را بيا رقم بزنيم «سالكم» قطره ها در انتظار تواند زير باران بيا قدم بزنيم.
+ نوشته شده در سه شنبه 25 دی1386ساعت 0:50  توسط آ.فرزاد
|
عشق پلنگی است که در رگهایم می دود ، پلنگی که می خواهد تا ماه بپرد. من این پلنگ را قلاده نمی زنم حتی اگر قفس تنم را باز بشکند و قالبش را پاره کند، ماه چیست؟ اینبار ماهم خداست و قصه پلنگ عشق و ماه عجیب ناممکن است، همین ناممکن بودن است که زیباترش می کند.پلنگ عشق رگهای تنم دوباره بیدار شده است و می خواهد خیز بردارد ، یکبار پرید و نرسید ، به دره عشق افتاد اما افتادنی که تماما لذت و شور درونش بود، لذتی از خیز برداشتنم به سمت ماه زندگیم. حال دوباره این پلنگ بیدار شده است و قصد پریدن دارد. بگذار خیز بردارد و برود تا به بلندای عشق برسد. پلنگ عشق به هوای گرفتن ماه است که به آسمان جست می زند ، چه خوش خیالی! تا ماه هزاران هزار فرسنگ مانده است اما چه خیال زیبایی ، می خواهم در این خیال ، هرچند می دانم خیال است ، محو گردم.دره های عشق پر است از پلنگان مرده ای که به سوی ماه خیز برداشته اند و هرگز پنجه به ماه نرسانده اند.اما خدا به پرش پلنگ نگاه می کند نه رسیدنش ، همه پلنگان می دانند خدا پلنگی را دوست دارد که دورتر می پرد!پلنگ درونم دوباره خیز بردار ، می دانم به ماه نمی رسی اما لذت به دره افتادن هرگز فراموش شدنی نیست.
+ نوشته شده در سه شنبه 25 دی1386ساعت 0:46  توسط آ.فرزاد
|
بايد قصه اي تازه آغاز كنم و نشان دهم كه هنوز ميتوانم عشق بورزم
باز هم برايت مينويسم از لحظه ضيافت من و دل كه در آن جاي تو خالي بود
و باز هم برايت مينويسم از عطش ديدار تو ,از بغض غربت كه واژه به واژه آن را گريه كردم
ابري ديگر فرا گرفته است آسمان دلم را ميان غباري از درد نشسته ام به انتظار نگاه باراني
صده ها, هزاره هاست كه نشسته بر سكوي انتظار يخ بسته ام,سنگ شده ام بدل به تنديسي سيماني شده ام .مدتهاست كه زمان گم كرده بر قلب خالي اين تنديس سيماني چشم اميد دوخته ام و تو را كه نميدانم كيستي و فقط ميدانم مثل هيچكس نيستي ,انتظار ميكشم.
بر هر ضريحي,بر هر شاخساري,بر هر قفلي,بر هر سبزه و گلي,بر هر باغ و گلستاني,بر هر خاطره و خاطره اي و بر تمامي لحظه هاي فرصت رو به پايانم
آمدنت را دخيل بسته ام
+ نوشته شده در سه شنبه 25 دی1386ساعت 0:35  توسط آ.فرزاد
|
+ نوشته شده در سه شنبه 20 آذر1386ساعت 22:34  توسط آ.فرزاد
|